امروز 13 اسفند 95 من اینجا رو ساختم تا برای خودم مثل قدیییمترها بنویسم...
البته تصمیم دارم کاملا ناشناس باشم تا بتونم راحت و آسوده هرچی رو که نمیتونم به همسر، برادر، خواهر، مادر و دیگران بگویم را اینجا بنویسم............
گاهی وقتا اونقدددر دلت پر میشه که نمیدونی دقیقا کجای کار اشتباهی شده یا اینکه واقعا از کی ناراحتی... من الان اونجوریم... بغض کردم و نشستم پای لپ تاپ، تنها و غریب تو شهری که اخیرا
برچسب: آغاز,
نویسنده: غزل حکیمی
برچسب:
نویسنده: غزل حکیمی
بزرگترین تصمیم سال 96 من این بود که مطالعه مو بالا ببرم...
از 16 فروردین که برگشتیم خونمون، سعی کردم در کنار درس و دانشگاه و کلاس هام کتابم بخونم...
تا الان کتاب بلندیهای بادگیر و شازده کوچولو رو خوندم...به انگلیسی!
الانم کتاب ترجمه شده هاروکی موراکامی به اسم "کجا ممکن است پیدایش کنم" رو میخونم...
باشد که رستگار شویم 
من و آقای همسر زمین تا آسمون و برعکسش باهم اختلاف رفتاری و عقیدتی و همه جوری داریم!
حالا دیگه به هر عشقی که بوده ازدواج کردیمو الان وارد سال 3 زندگی مشترک شدیم... متاسفانه از کم مسوولیتی و ریلکسی ایشون من کم مونده سرمو بکوبم به دیوار!
حتی کارای مردونه خونه رو هم بعد شونصدبار تکرار و هزار تاکتیک زدن شااااید رضایت بده انجامشون بده!
ما تو یه شهر دیگه زندگی میکنیم که خانواده هامون نیستن. هر سالی مااا
سلام. خوبین؟
من خوبم فقط یه سوال اساسی مدتهاست ذهنمو درگیر کرده!
اینکه چرا بعد از ازدواج نمیشه دوستیهای قدیمیتو نگه داری؟ مخصوصا با جنس مخالف....
من یه آدم به شدددت برونگرا هستم و تو زندگیم دوست زیاد داشتم و هنوزم دارم. البته بعد از ازدواج دیگه با دوستای جنس مخالف رابطه ای نداشتم غیر از لایک تو اینستا و دیدن پیج همدیگه و... همین! اصلا دیگه نشده که بشه باهاشون صحبت کنم یا مثل قبل کمکی بگیرم یا...